اگه بُوام سوختود دردُش کمتر بود
صدای بیبی از آشپزخانه آمد...
- وووی بُوام سوخت، بُوام سوخت...
- چی شده بیبی؟ چی سوخت؟
دو دستی کوبید توی سرش...
- یخچال، یخچالو کار نیکنه. گمونُم موتورُش سوخته.
- پَ چرا میگی بُوام سوخت بیبی؟
- بری که اگه بُوام سوختود دردُش کمتر بود، میفمی الان خرج تعمیر موتور یَی یخچالی چنه؟
- نع! چنه؟
- نه و مرض، هی چار روز پیش یخچال سوری اینا سوختود قسم میخورد بیس و چار مِلیون خرجُش شده.
- واقعاً بیبی؟ شوخی نکن!
نگاهم کرد.
- الان قیافِی من به آدَمِی میخوره که شوخی میکنن؟
- نه بیبی خدایی.
- حالا چه خاکی تو سرومون بیریزیم؟
- چی بگم والا بیبی؟ باید تعمیرکار بیاریم دیگه...
****
تعمیرکار که رفت رو کردم به بیبی.
- چی شد بیبی؟ درست شد؟
لباسها را چپاند توی ماشین لباسشویی...
-ها به کوری چِش تو درست شد. موتورُشم باکیش نبود!
- وا، بیبی؟
- وا و مرضض، موتورش طوریش نبود ولی بازم نیدونم چه مرگُش بود شیش تومن خرج گذوشت رو دَسُم...
دکمه ماشین لباسشویی را زد. دوباره زد... سه باره...
زد توی صورتش...
- اَی اقبالوم خووو، لواسشویی بری چه روشن نیشه دیه؟