راز بوف ِ کور به زبان ساده

این رمان کوتاه تکگویی یک راوی است که دچار تَوَهُم و پندارهای روانی است که در هفتاد کشور، از فارسی به ۳۲ زبان زنده از جمله انگلیسی، فرانسه، آلمانی و عربی ترجمه شدهاست.
با همه شهرت بوف کور، اما بسیاری به واقع از آن چیزی نمیفهمند و در لایههای تودرتوی رمان گم میشوند و بناچار آن را کناری مینهند.
دوست همشهری و فرهیخته ما جناب مهندس مسعود منفرد که از شاعران خوشذوق مشکانی است، در مقالهای که به دفتر نیتاک فرستاده، رازهای بوف کور را به زبانی ساده گرهگشایی کرده و خواننده پس از آن بهتر میتواند بوف کور را بخواند و بفهمد. در زیر ابتدا خلاصهای از داستان بوف کور را به نقل از ویکیپدیا میخوانیم و سپس مقاله آقای منفرد را میآوریم.
خلاصه داستان به نقل از ویکیپدیا
تمامی رمان از زاویه دید اول شخص روایت میشود و از دو بخش نسبتاً جدا از هم ساخته شدهاست. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیفها و اشارهها به هم مربوط میشوند.
خلاصه بخش نخست
کتاب با این جملات مشهور آغاز میشود: «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید».
در این بخش اول شخص - که ساکن خانهای در بیرون خندق در شهر ری است - به شرح یکی از این دردهای خورهوار میپردازد که برای خودش اتفاق افتاده. وی که حرفه نقاشی روی قلمدان را اختیار کردهاست به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان میکشد که عبارت است از دختری در لباس سیاه که شاخهای گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشستهاست هدیه میدهد. میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد.
ماجرا از اینجا آغاز میشود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانهاش - که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشتهاست - منظرهای را که همواره نقاشی میکردهاست میبیند و مفتون نگاه دختر (اثیری) میشود و زندگیاش به طرز وحشتناکی دگرگون میگردد تا اینکه مغربهنگامی دختر را نشسته در کنار در خانهاش مییابد. دختر چند هنگامی بعد در رختخواب راوی به طرز اسرارآمیزی جان میدهد. راوی طی قضیهای موفق میشود که چشمهای دختر را نقاشی و آن را لااقل برای خودش جاودانه کند. سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان میبرد. گورکنی که مغاک دختر را حفر میکند طی حفاری، گلدانی مییابد که بعداً به راوی به رسم یادگاری داده میشود. راوی پس از بازگشت به خانه در کمال ناباوری درمییابد که بر روی گلدان (گلدان راغه) یک جفت چشم درست مثل آن جفت چشمی که همان شب کشیدهبود، کشیده شدهاست.
پس راوی تصمیم میگیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقل تریاک روبروی خود بگذارد شراب بنوشد و تریاک بکشد. راوی بر اثر استعمال تریاک به حالت خلسه میرود و در عالم رؤیا به سدههای قبل بازمیگردد و خود را در محیطی جدید مییابد که علیرغم جدید بودن برایش کاملاً آشناست.
خلاصه بخش دوم
بخش دوم ماجرای راوی در این دنیای تازه (در چندین سده قبل) است. از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایهاش میشود که شکل جغد است و با ولع هرچه تمامتر هرآنچه را راوی مینویسد میبلعد. راوی در اینجا شخص جوان ولی بیمار و رنجوری است که زنش (که راوی او را به نام اصلی نمیخواند بلکه از وی تحت عنوان لکاته یاد میکند) از وی تمکین نمیکند و حاضر به همبستری با شوهرش نیست ولی دهها فاسق دارد. ویژگیهای ظاهری «لکاته» درست همانند ویژگیهای ظاهری «دختر اثیری» در بخش نخست رمان است. راوی همچنین به ماجرای آشنایی پدر و مادرش (که یک رقاصه هندی بودهاست) اشاره میکند و اینکه از کودکی نزد عمهاش (مادر «لکاته») بزرگ شدهاست.
او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّالهها اشاره میکند و از ایشان ابراز تنفر میکند. وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجالههاست. رجّالهها از نظر او «هریک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شدهاست و به آلت تناسلی شان ختم میشود و دائم دنبال پول و شهوت میدوند».
پرستار راوی دایه پیر اوست که دایه «لکاته» هم بودهاست و به طرز احمقانه خویش (از دید راوی) به تسکین آلام راوی میپردازد و برایش حکیم میآورد و فال گوش میایستد و معجونهای گونهگون به وی میخوراند.
در مقابل خانه راوی پیرمرد مرموزی (پیرمرد خنزر پنزری) همواره بساط خود را پهن کردهاست. این پیرمرد از نظر راوی یکی از فاسقهای لکاته است و خود راوی اعتراف میکند که جای دندانهای پیرمرد را بر گونه لکاته دیدهاست. به علاوه راوی معتقد است که پیرمرد با دیگران فرق دارد و میتوان گفت که یک نیمچه خدا محسوب میشود و بساطی که جلوی او پهن است، چون بساط آفرینش است.
سرانجام راوی تصمیم به قتل لکاته میگیرد. در هیئتی شبیه پیرمرد خنزرپنزری وارد اتاق لکاته میگردد و گِزلیک استخوانیای را که از پیرمرد خریداری کرده در چشم لکاته فرومیکند و او را میکشد. چون از اتاق بیرون میآید و به تصویر خود در آیینه مینگرد میبیند که موهایش سفید گشته و قیافهاش درست مانند پیرمرد خنزرپنزری شدهاست.
راز بوف ِ کور به زبان ساده
مدتی بود که مشغول مطالعهی رمان بلند «کلیدر» اثر محمود دولتآبادی بودم که ناخودآگاه قدرت قلم و نویسندگی محمود دولتآبادی را با صادق هدایت مقایسه کردم.
در نگاه نخست، نوشتههای محمود دولتآبادی برای من از قدرت بیشتری برخوردار بود. دولتآبادی با اقیانوس واژگان خود، قدرت عجیبی در تصویرسازی دارد و بهخوبی میتواند احوال درونی شخصیتهای داستان را وصف کند و آنها را به تصویر بکشد.
او حرکات، رفتارها و زبان بدن شخصیتها را با دقتی کمنظیر توصیف میکند؛ بهگونهای که گاهی احساس میکنیم شخصیت داستان را در برابر خود، بهطور واضح میبینیم.
با خودم فکر میکردم چنین قدرتی در نویسندگی چگونه میتواند با قدرت نویسندگی صادق هدایت که پیشتر مطالعه کرده بودم، مقایسه شود؟
همین موضوع باعث شد به تفاوتی اساسی میان شیوهی نوشتن این دو نویسنده پی ببرم. به نظر میرسد دولتآبادی بیشتر از بیرون به شخصیتهایش نگاه میکند؛ از رفتار، حرکات، روابط و کنشهای آنان وارد جهان درونیشان میشود که بهطور کلی، نگاهی برونگرایانه دارد.
اما صادق هدایت دستکم در «بوف کور»، مسیر متفاوتی را انتخاب میکند؛ او از درون به بیرون مینگرد.
هدایت در «بوف کور» بیش از آنکه بخواهد جهان بیرونی و کنشهای شخصیتها را توصیف کند، به سراغ دنیای درون انسان میرود؛ به لایههای تاریک ذهن، خیال، ترس، وسواس، تنهایی و اضطرابهای پنهانی شخصیتها.
به همین دلیل، در آغاز قدرت تصویرسازی دولتآبادی برای من آشکارتر و ملموستر بود، اما با تأمل بیشتر دریافتم که ما با دو جهان متفاوت روبهرو هستیم. هدایت اساساً در پی خلق جهانی جدید است؛ جهانی که بخش مهمی از آن نه در بیرون، بلکه در ذهن و روان انسان شکل میگیرد.
از همینجا بود که ایدهی نوشتن یک تحلیل از «بوف کور» در من آغاز شد.
به همین جهت، به تحقیق و مطالعهی عمیقتر پیرامون «بوف کور» پرداختم. بعد از سالها مطالعهی گسستهی نقدها، تحقیقات و تفسیرهای پیرامون «بوف کور»، متوجه شدم که در تمام این آثار، معمولاً داشتن ادبیات دشوار، شرح طولانی و پیچیدهگویی، بهخوبی نتوانستهاند رازهای «بوف کور» را بهصورت ساده و قابلفهم ارائه کنند.
از آنجا که رساندن پیام را در تفسیر، مقدم بر غنای ادبی و عشوههای کلامی میدانم، سعی کردم دور از اطناب و بهصورت موجز و قابلفهم، عصارهی تجربهی خود را از این مطالعات به رشتهی تحریر درآورم.
در «بوف کور»، راوی داستان تقریباً از درون خود سخن میگوید؛ گویی آنچه در طول داستان میبینیم، نه الزاماً جهان بیرونی، بلکه بازتابی از جهان ذهنی و روانی راوی داستان است. بسیاری از شخصیتها و نمادهایی که در داستان با آنها مواجه میشویم، به نظر میرسد تجلیبخش بخشهایی از روان و ذهن راوی باشند.
برای تحلیل بهتر، میتوان به چهار عنصر زیر توجه کرد:
۱. راوی داستان
۲. زن اثیری (زن آسمانی و لطیف)
۳. پیرمرد خنزرپنزری
۴. زن لکّاته (زن بدکاره و بیحیا)
در ابتدای داستان، راوی با زن اثیری مواجه میشود؛ زنی که در ذهن او بهصورت موجودی خیالین، دستنیافتنی و فراتر از واقعیت شکل گرفته است. او چهرهاش را بسیار زیبا، آسمانی و خواستنی توصیف میکند؛ زنی که پیش از این نیز در رؤیاهای راوی حضور داشته و او تصویرش را بر روی قلمدانها میکشیده است. گویی این زن، پیش از آنکه در جهان واقعی وجود داشته باشد، در دنیای خیال و رؤیای راوی زندگی میکرده است.
راوی زن را در فضایی میان رؤیا و واقعیت به خانه میبرد و او را وارد جهان خصوصی و شخصی خود میکند. زن روی تخت میخوابد و هنگامی که راوی میخواهد به او نزدیک شود، متوجه میشود که زن مرده است.
زن اثیری نماد عشق خیالی و عشق آرمانی انسان است؛ عشقی که تا زمانی که در قلمرو خیال و رؤیا قرار دارد، زیبا، آسمانی و دستنیافتنی است. اما هنگامی که انسان به آن عشق دست مییابد و آن را از دنیای خیال به واقعیت وارد میکند، آن تصویر رؤیایی و رمانتیک دیگر نمیتواند به همان شکل باقی بماند؛ گویی با رسیدن به وصال، عشق آرمانی فرو میریزد و میمیرد.
در «بوف کور»، زن اثیری نیز درست پس از ورود به جهان واقعی راوی میمیرد. گویی آنچه در خیال زیبا و کامل بود، در مواجهه با واقعیت دیگر امکان ادامهی حیات ندارد.
پس از مرگ زن، راوی تصمیم میگیرد جسد او را تکهتکه کند، در چمدانی بگذارد و آن را به قبرستان ببرد و دفن کند. این رفتار نیز میتواند معنایی فراتر از یک اتفاق داستانی داشته باشد. راوی گویی میخواهد عشق آرمانی و تصویر رؤیایی خود را از میان ببرد و آن را به فراموشی بسپارد؛ اما در واقع، آنچه دفن میکند، از ذهن و روان او پاک نمیشود.
برای دفن زن اثیری، راوی از یک درشکهچی کمک میگیرد؛ درشکهچیای که همان پیرمرد خنزرپنزری است. حضور این پیرمرد در این بخش از داستان، معنایی فراتر از یک شخصیت معمولی دارد.
پیرمرد خنزرپنزری را میتوان سایهی تاریک درون ذهن انسان دانست؛ آن بخش پنهان از ذهن و روان ما که همیشه همراه ماست و شاید بهتر از هر کس دیگری ما را میشناسد. او شبیه قاضی درونی ماست؛ قاضیای که خطاها، ضعفها و حتی حماقتهای ما را بهتر از هر کس دیگری میبیند و دربارهی آنها قضاوت میکند.
این بخش تاریک وجود ما گاهی به اشتباهاتمان میخندد و آنها را به تمسخر میگیرد؛ اما در عین حال، از همان خطاها میترسد. گویی انسان در درون خود موجودی دارد که هم شاهد اعمال اوست، هم قاضی او و هم کسی که نمیگذارد بهآسانی از گذشته و خطاهایش فرار کند.
از این منظر، حضور پیرمرد خنزرپنزری در صحنهی دفن زن اثیری برای من بسیار معنادار است. راوی میخواهد عشق آرمانی و رؤیایی خود را در اعماق ذهن خود دفن کند، اما برای این کار به کمک همان بخش تاریک و پنهان روان خود نیاز دارد؛ بخشی که هم به رؤیاهای او میخندد و هم شاهد شکست و فروپاشی آنهاست.
در هنگام حفر قبر برای دفن زن اثیری، راوی به یک قلمدان قدیمی و عتیقه برخورد میکند؛ قلمدانی که تصویر همان زن اثیریِ زیبارو بر روی آن نقاشی شده است. بیرون آمدن این قلمدان از دل خاک، معنایی نمادین در داستان دارد و میتواند نشانهای از تکرار این داستان در زندگی نوع بشر در طول تاریخ باشد.
انسان بارها و بارها عاشق چیزی میشود؛ چیزی که ابتدا در ذهن و خیال او شکل میگیرد، آن را آرمانی و زیبا میسازد، به آن دل میبندد و سرانجام، هنگامی که با واقعیت مواجه میشود، تمام رؤیایش فرو میریزد. تلاش میکند آن را دفن کند و به فراموشی بسپارد، اما گویی هیچچیز واقعاً در ذهن و ناخودآگاه انسان از بین نمیرود؛ زیرا همان چیزی که تصور میکنیم به خاک سپردهایم، روزی دوباره از دل ناخودآگاه ما سر برمیآورد.
از همین منظر، آن پیرمرد خنزرپنزری نیز که پیشتر او را سایهی تاریک ذهن و روان انسان دانستیم، شاهد این چرخه است؛ بخشی از وجود ما که شکستها، خطاها و آرزوهای ناکاممان را میبیند، آنها را به تمسخر میگیرد و گاه به آنها میخندد.
پس از دفن زن اثیری و عشق آرمانی، راوی به زن لکاته میرسد؛ زنی که در نقطهی مقابل زن اثیری قرار دارد. اگر زن اثیری نمایندهی عشق آرمانی، خیال و رؤیاست، زن لکاته میتواند نماد واقعیتهای تلخ و زمینی زندگی باشد؛ واقعیتی که انسان برای رسیدن به برخی خواستهها و نیازهای خود، ناچار است رنجها و تلخیهای آن را تحمل کند.
گویی پس از آنکه انسان رؤیای خود را دفن میکند، ناگزیر با واقعیت روبهرو میشود؛ واقعیتی که دیگر از جنس آسمان و خیال نیست، بلکه زمینی، تلخ و گاه رنجآور است.
