مشق شب با نرخ طلا
ارباب با قیافه درهموبرهم، طَوری که انگار یَک کامیون پیاز بارِ دلش بود، از بازار برگشت. بیل را زمین گوذاشتم و بَگفتم: «ارباب جان! باز چَه شده؟ انگار با عزرائیل دستبَیقه شدی!»
ارباب نفسِ عمیقی کَشید و گفتَه کرد: «نجیب! لیست مهدکودک بچَه را نَظاره کون؟ یَک اوْخوری (قمقمه) آب را گفتَه مَکونند یَک مَیلیون و نیم! مگر با این قمقمه آبحیات میخورند؟ لیست خریدش بالای چهار مَیلیون شده. لیست لوازمالتحریر آن دختر کلاس پنجمم را هم که دیدم، فکر کردم لیست جهیزیه عروس است! انگار میخواهیم بچَه را بَ دانشگاه آکسفورد روان کونیم!»
با خنده گفتَه کردم: «ارباب! شما که خوب مَدانی؛ الان در این بازار، نرخ جنسِ پیلاستیکی با طلای ۱۸ عیار پهلو میزند! شاید آن قمقمه داخلش سیستم تصفیهکونِ فضایی دارد که آب وُلسوالی نَیریز را تبدیل بَ آب معدنی کوههای هندوکش میکند!»
ارباب با حرص بَگفت: «آخر همه چیز چند برابر شده. دفتری که پارسال ۶۰ تومان بود، شده ۲۰۰ تومان. کفش ۴۰۰ تومانی شده دو و نیم مَیلیون. فروشندهها هم میگویند جنس نیست.»
دستهای خاکیام را بَ لَباس قوندوزی کَشیدم و بَگفتم: «الان مردم ماندهاند که این پولِ زبانبسته را بَدهند برای کیف سه مَیلیونی، یا قسط خانَه! ترسشان هم این است که میخرند، اما فردا اربابان وَلایت گفتَه مَکونند کَلاسها مجازی است! آخرش هم باید آن کیف ۳ مَیلیونی را بَگوذاری زیر کلهات، گوشی دربوداغان را بَگیری دستت و در فضای مجازی بَ معلم سلام کونی.»